اسمونی
ایران
داستان های زنان


?mohsenblue | در 1388/11/10 ساعت 07:06 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
تلخون

 

عنوان کتاب :

نويسنده : صمد بهرنگی  ۱- تلخون۲- بی نام۳- عادت۴- پوست نارنج۵- قصه ی آه۶- آدی و بودی۷- به دنبال فلک۸- بز ریش سفید۹- گرگ و گوسفند۱۰- موش گرسنه ● تلخون  من اینجا بس دلم تنگ استو هر سازی که می بینم بد آهنگ استبیا ره توشه برداریم،قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟م. امید تلخون به هیچ یک از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان، ماه خورشید، ماه بیگم، ماه ملوک و ماه لقا، شش دختر دیگر مرد تاجر، هر یک ادا و اطوارهائی داشت، تقاضاهائی داشت. وقتی می شد که به سر و صدای آنها پسران همسایه به در و کوچه می ریختند. صدای خنده ی شاد و هوسناک دختران تاجر ورد زبانها بود. خوش خوراکی و خوش پوشی آنها را همه کس می گفت. بدن گوشتالو و شهوانیشان، آب در دهن جوانان محل می انداخت. برای خاطر یک رشته منجوق الوان یک هفته هرهر می خندیدند، یا توی آفتاب می لمیدند و منجوقهایشان را تماشا می کردند. گاه می شد که همان سر سفره ی غذا بیفتند و بخوابند. مرد تاجر برای هر یک از دخترانش شوهری نیز دست و پا کرده بود که حسابی تنه لشی کنند و گوشت روی گوشت بیندازند. شوهران در خانه ی زنان خود زندگی می کردند و آنها هم حسابی خوش بودند. روزانه یکی دو ساعت بیشتر کار نمی کردند. آن هم چه کاری؟ سر زدن به حجره ی مرد تاجر و تنظیم دفترهای او. بعد به خانه برمی گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و کر می گذراندند.تلخون در این میان برای خودش می گشت. گوئی این همه را نمی بیند یا می بیند و اعتنائی نمی کند. گوشتالو نبود، اما زیبائی نمکینی داشت. ته تغاری بود. مرد تاجر نتوانسته بود او را به شوهر بدهد. مثل خواهرهایش لباسهای جور واجور نمی پوشید. دامن پیراهنش بیشتر وقتها کیس می شد، و همین جوری هم می گشت. خواهرهایش به کیسهای لباسش نگاه می کردند و در شگفت می شدند که چطور رویش می شود با آن سر و بر بگردد. پدرش هیچ وقت به یاد نداشت که تلخون از او چیزی بخواهد. هر چه پدرش می خرید یا قبول می کرد، قبول داشت. نه اعتراضی، نه تشکری، گوئی به هیچ چیز اهمیت نمی دهد. نه جائی می رفت، نه با کسی حرفی می زد. اگر چیزی از او می پرسیدند جواب های کوتاه کوتاه می داد. خرمن خرمن گیسوی شبق رنگ روی شانه ها و پشتش موج می زد. راه که می رفت به پریان راه گم کرده ی افسانه ها می مانست. فحش می دادند یا تعریفش می کردند، مسخره اش می کردند یا احترامش، به حال او بی تفاوت بود. گوئی خود را از سرزمین دیگری می داند، یا چشم به راه چیزی است که بالاتر از این چند و چون هاست.کارها بر همین منوال بود که جشنی بزرگ پیش آمد. دختران از چند روز پیش در این فکر بودند که چه تحفه ی گرانبهائی از پدرشان بخواهند. مثل این که در این دنیای گل و گشاد نمی شد کار دیگری یافت. هر کار دیگرشان را ول کرده بودند و چسبیده بودند به این یکی کار: چه تحفه ای بخواهند. اما این جشن به حال تلخون اثری نداشت. برایش روزی بود مانند هر روز دیگر. همان مردم، همان سرزمین، همان خانه ی دختران تنه لش و شوهران شهوت پرست و راحت طلب، همان آسمان و همان زمین. حتی باد توفانزائی هم که هر روز عصر هنگام برمی خاست و خاک در چشمها می کرد، دمی عادت دیرین را ترک نکرده بود، این را فقط تلخون می دانست و حالش تغییری نکرده بود.یک روز به جشن مانده، مرد تاجر دخترانش را دور خود جمع کرد و برایشان گفت که می خواهد به شهر برود و خرید کند، هر کس تحفه ای می خواهد بگوید تا او از شهر بخرد. نخست دختر بزرگ، ماه فرنگ، شروع کرد. این دختر هر وقت از پدرش چیزی می خواست روی زانوی او می نشست، دست در گردن پدرش می انداخت، از گونه هایش بوسه می ربود و دست آخر سر در بیخ گوش او می گذاشت، سینه اش را به شانه ی پدرش می فشرد و حرف می زد. این بار نیز همین کار را کرد و گفت: من یه حموم می خوام که برام بخری، حوضش از طلا، پاشوره ی حوضش از نقره باشه، از دوشاش هم گلاب بریزه. خودش هم تا عصر حاضر بشه که با شوهرم بریم حموم کنیم.ماه سلطان، دختر دومی، که عادت داشت دست پدرش را روی سینه ی خود بگذارد و بفشارد، در حالی که گریه می کرد – و معلوم نبود برای چه – گفت: منم می خوام یه جفت کفش و یه دس لباس برام بخری. یه لنگه از کفشام نقره باشه یکیش طلا، یه تار از لباسام نقره باشه یه تارش طلا.ماه خورشید، دختر سومی، صورتش را به صورت پدر مالید و گفت می خوام دو تا کنیز سیاه و سفید برام بخری که وقتی می خوابم سیاه لباسامو درآره، وقتی هم می خوام پاشم سفید لباسامو تنم کنه.ماه بیگم، دختر چهارمی، لبهایش را غنچه کرد، پدرش را بوسید و گفت: یه گردن بند می خوام که شبا سفید شه مثه پشمک، روزا سیاه شه مثه شبق، تا یه فرسخی هم نور بندازه.ماه ملوک، دختر پنجمی، زودی دامنش را بالا زد و گفت: یه جفت جوراب از عقیق می خوام که وقتی می پوشم تا اینجام بالا بیاد، وقتی هم که درمیارم تو یه انگشتونه جا بدمش.ماه لقا، دختر ششمی، که همیشه ادای دختر نخستین را درمی آورد و این دفعه هم درآورد، گفت: یه چیزی ازت می خوام که وقتی به حموم میرم غلامم بشه، وقتی به عروسی میرم کنیزم بشه، وقتی هم که لازم ندارم یه حلقه بشه بکنم به انگشتام.مرد تاجر به حرفهای دخترانش گوش داد و به دل سپرد. اما بیهوده انتظار کشید که تلخون، دخترهفتمی، هم چیزی بگوید. او تنها نگاه می کرد. شاید نگاه هم نمی کرد و تنها به نظر می رسید که نگاه می کند. دست آخر تاجر نتوانست صبر کند و گفت: دخترم، تو هم چیزی از من بخواه که برایت بخرم. دختر رویش را برگرداند. مرد تاجر گفت: هر چه دلت می خواهد بگو برایت می خرم. تلخون چشمهایش درخشید – این حالت سابقه نداشت – و با تندی گفت: هر چه بخواهم می خری؟ مرد تاجر که فکر نمی کرد نتواند چیزی را نخرد، با اطمینان گفت: هر چه بخواهی. همانطور که خواهرانت گفتند. دختر صبر کرد تا همه چشم بدهان او دوختند. نخستین بار بود که تلخون تقاضائی می کرد. آن گاه زیر لب، گوئی که پریان افسانه ها برای خوشبختی کسی زیر لب دعا و زمزمه می کنند گفت: یک دل و جگر! این را گفت و آرام مثل دودی از ته سیگاری پا شد و رفت.خواهرهایش و پدرش گوئی چیزی نشنیده اند و رفتن او را ندیده اند، همانطور چشم به جای دهان او دوخته بودند و مانده بودند. آخرش مرد تاجر دید که دخترش رفته است و چیزی نگفته است. هیچ کدام صدای او را نشنیده بودند. تنها ماه لقا، دختر ششمی که پهلوی راست تلخون نشسته بود، شنیده بود که او یواشکی گفته است: یک دل و جگر!دل و جگر برای چه؟ مگر در خانه ی مرد تاجر خوردنی کم بود که تلخون هوس دل و جگر کرده باشد؟ مرد تاجر دنبال تلخون رفت. خواهرهایش شروع به لودگی کردند.ماه فرنگ، خواهر بزرگتر، به زحمت جلو خنده اش را گرفت وگفت: خواهر راستی مسخره نیس که آدم یه عمر چیزی نخواد، وقتی هم که می خواد دل و جیگر بخواد؟ من که از این چیزا اقم می شینه... دل و جیگر ها... ها... دل و جیگر ... راستی که مسخره اس ... هاها... ها...از لبهایش شهوت دیوانه کننده ای الو می کشید.ماه سلطان، خواهر دومی، یقه ی پیراهنش را باز کرد که باد توی سینه اش بخورد (بوی عرق آدمی از میان پستانهایش بیرون می زد و نفس را بند می آورد) و گفت: دل و جیگر ... هاها... ها... راستی ماه لقا جونم تو خودت شنفتی؟ مسخره است... ها... هاها... ها... هیچ معلوم نیست دل و جیگر رو می خواد چکار...ماه خورشید، خواهر سومی، به پشت دراز کشید، سرش را تکان داد موهایش را بصورتش ریخت و خیلی شهوانی گفت: واه... چه حرفها... شما هم حوصله دارین... بیچاره شوهرهامون حالا تنهائی حوصله شون سر رفته. پاشین بریم پیش اونا ... پاشین بریم پیش شوهرهامون!ماه بیگم، خواهر چهارمی، با سر از گفته ی او پشتیبانی کرد. ماه ملوک، دختر پنجمی و ماه لقا، دختر ششمی هم همین حرکت را کردند. پاشدند که بروند. مرد تاجر را وسط درگاه دیدند. گفت: چیز دیگه نمی خواد. هر چه گفتم آخه دختر حسابی دل را می خواهی چکار؟ فقط یک دفعه گفت می خواهم داشته باشم. بعدش گفتم خوب گرفتیم که دل را می خواهی داشته باشی جیگر را می خواهی چکار؟ اون که همه اش خون است. خون را می خواهی چکار؟ باز هم یواشکی گفت می خواهم داشته باشم، می خواهم داشته باشم یعنی چه؟ به نظر شما مسخره نیس که آدم بخواد دل داشته باشه، خون داشته باشه؟دخترها همآواز گفتند: چرا پدر جان مسخره اس، خیلی هم مسخره اس، براش شوهر بگیر.مرد تاجر گفت: نمی خواد. میگه شوهر کردن مسخره اس. اما دوستی مردان غنیمته.دختران با شیطنت گفتند: خوب اسمشو میذاریم دوست. چه فرق می کنه؟ بعد زدند زیر خنده و یکدیگر را نیشگون گرفتند.پدرشان گفت: میگه اونا مرد نیستن. حتی شوهرای شما، حتی من...دخترها با شگفتی گفتند: چطور؟ نیستن؟ ما با چشمامون دیدیم...پدرشان گفت: میگه اون علامت ظاهریه، می شنفین؟ میگه اون علامت ظاهریه، علامت مردی نیس. من که سر در نمیارم. شما سر در میارین؟دختران گفتند: مسخره است. ماه خورشید آخر از همه گفت: خواهرا، خوب نیس مغزتونو با این جور چیزا خسته کنین، خوبه پیش شوهرامون بریم. پدرمون هم بره شهر برامون چیزهایی رو که گفتیم، بخره. بریم خواهرا!***مرد تاجر برای ماه فرنگ حمامش را سفارش داد، برای ماه سلطان لباس و کفش را تهیه کرد، برای ماه خورشید دو تا کنیز ترگل ورگل که پستانهایشان تازه سر زده بود خرید، برای ماه بیگم گردنبندی سفیدتر از پشمک و سیاه تر از شبق بدست آورد، برای ماه ملوک جورابی از عقیق پیدا کرد که در توی یک انگشتانه جا می گرفت، برای ماه لقا یک حلقه از زمرد خرید که وقتی به حمام می رود غلامش باشد، وقتی به عروسی می رود کنیزش باشد، آن وقت خواست برای تلخون ته تغاری دل و جگر بخرد. پیش خود گفت: اینو دیگه یه دقیقه نمی کشه که می خرم. برای چیزهای دیگر زیاد وقت صرف کرده بود، یک ساعت تمام.نخست به بازارچه ای رفت که یادش می آمد زمانی در آنجا دل و جگر می فروختند، اما هر چه گشت یک دل و جگر فروشی هم پیدا نکرد. در دکانهائی که یادش می آمد وقتی دل و جگر می فروختند حالا همه اش آینه می فروختند. آینه هائی که یکی را هزارها نشان می داد، کوچک را بزرگ، زشت را زیبا، دروغ را راست و بد را خوب. چقدر هم مشتری داشت. پیش خود گفت که چطور دخترش از این آینه ها نخواسته است؟ اگر خواسته بود حالا زودی یکی را می خرید و برایش می برد. حیف که نخواسته بود.دو ساعت تمام ویلان و سرگردان توی بازار گشت تا یک دکان دل و جگر فروشی پیدا کند. بعضی از آنها بسته بود و چیزی نوشته به درشان زده بودند، مثل: کور خوندی، به تو چه، برو کشکت رو بساب، دیگه از این شکرخوریها راه نیندازی...مرد تاجر هیچ سر در نمی آورد. از یکی پرسید: اینا چرا بسته ان؟ جواب شنید: به تو چه؟ از دیگری پرسید: این دل و جگر فروشی ها کی باز میشن؟ جواب شنید: برو کشکت رو بساب. باز از سومی پرسید: چرا این آقایون بهم جواب سربالا میدن، من که چیزی نمیگم! سیلی آبداری نوش جان کرد و جواب شنید: دیگه از این شکرخوریها راه نیندازی...مرد تاجر دید که مسجد جای این کارها نیست. دست و پایش را جمع کرد و رفت. از کجا دیگر می توانست دل و جگر بخرد؟ از رفیق همکاری پرسید: داداش نشنیدی که تو این شهرتون یه جائی دل و جگر بفروشند؟همکارش یکی از آن نگاه های عاقل اندر سفیه به مرد تاجر کرد و گفت: یاد چه چیزها افتاده ای! و تاجر را هاج و واج وسط راه گذاشت و رفت. از جلو یک قصابی که رد می شد از قصاب پرسید: ممکنه بفرمائین دل و جگر گوسفنداتونو چیکار می کنین؟ جواب شنید: به تو چه! از ترس سیلی خوردن دنبالش را نگرفت. اگر دنبالش را می گرفت باز هم سیلی می خورد. اگر بعد از این سیلی خوردن باز هم دنبالش را می گرفت چکارش می کردند! مرد تاجر بی جربزه تر و محافظه کارتر از آن بود که به این پرسش ها برسد.تمام شهر را زیر پا گذاشت. چیزی پیدا نکرد. عصر خسته و کوفته در قهوه خانه ای نشست. کمی نان و پنیر، دو تا چائی خورد و به راه افتاد. در این فکر بود که به دخترش چه جوابی خواهد داد. شش دختر دیگرش می توانستند خواسته شان را داشته باشند، اما دختر هفتمی، ته تغاری، نمی توانست و خیلی بد می شد. مرد تاجر از هیچ چیز سر در نمی آورد. فقط پس از مدتها فکر این را دریافت که تلخون می دانسته در شهر دل و جگر پیدا نمی شود، و او و شش دخترش نمی دانسته اند. یکی می دانست، هفت تای دیگر نمی دانسته اند. خوب از کجا می دانست؟ مرد تاجر این را هم نمی دانست. اصلا هیچ چیز نمی دانست. از بس که خسته بود سر راه کنار دیوار باغی نشست که خستگی در کنه. تازه نشسته بود که صدایی از باغ به گوشش آمد:- پس همه چیز رو به راه شده و دیگه هیچ دلی نمونده. نه میشه خرید، نه میشه فروخت.- نه دخترم، دیگه اینجوراهم نیست. اگه خوب بگردی، میتونی پیدا کنی.مرد تاجر تا این را شنید بلند شد و سرش را از دیوار باغ تو کرد و اما فقط دید خرگوش سفیدی در باغ هست که دارد بچه هایش را شیر می دهد.مرد تاجر فکر کرد هوا به سرش زده، تند راهش را پیش کشید و رسید به سر پیچ کوچه شان، که دید پاهایش کند شد. نمی توانست دست خالی به خانه برود. به دخترش چه جوابی می داد؟ هیچ وقت این اندازه عاجز نشده بود. آهی از ته دل کشید که بگوید اگر قدرت این را داشتم که به دل و جگر دسترسی پیدا کنم دیگر غمی نداشتم. ناگاه چیزی مرکب از سوز و دود و آتش جلویش سبز شد: تو کیستی؟ جواب شنید: آه!مرد تاجر گفت: آه؟آه گفت: بلی، چه می خواهی؟مرد تاجر گفت: دل و جگر.آه گفت: دارم، اما به یک شرط می دهم.مرد تاجر قد و بالای ریزه آه را ورانداز کرد. باور نمی کرد که یک همچو موجودی حرف بزند و دل وجگر داشته باشد. اما آخر سر دل به دریا زد و گفت: هر چی باشه، قبول. آه گفت: تلخون را به من بده!مرد تاجر گفت: همین حالا؟آه گفت: حالا نه، هر وقت که دلم خواست می آیم می برم. تاجر قبول کرد. زیاد در فکر این نبود که این شرط چه آخر و عاقبتی خواهد داشت. دل و جگر را گرفت و به خانه آمد.دخترها کمی پکر شده بودند که چرا پدرشان این قدر سهل انگاری می کند و آنها را چشم براه می گذارد. اما وقتی تحفه هاشان را حاضر و آماده دیدند، دیگر همه چیز از یادشان رفت مگر ور رفتن با آنها و رفتن به پیش شوهرانشان. تلخون را تا وقت شام نتوانستند پیدا کنند. یکی از شوهر خواهرها او را دیده بود که سر ظهری از یک درخت تبریزی بسیار بلند در وسط باغ خانه شان بالا می رفت و سخت تعجب کرده بود که خودش با آن که مرد هم بود نمیتوانست آن کار را بکند. دیگر کسی از او خبری نداشت.وقتی همه دور سفره نشسته بودند، تلخون آرام وارد شد و آنها فقط نشستن او را دیدند. از پدرش نپرسید که دل و جگر پیدا کرده است یا نه. گوئی یقین داشت که پیدا نکرده است، یا یقین پیدا کرده است. نمی شد گفت به چه چیز یقین داشت. مرد تاجر دل و جگر او را در بشقابی برایش آورد. تلخون آنها را گرفت و از اطاق بیرون رفت. دمی بعد صدای شکستن بشقاب را شنیدند و دیدند که دختر به اطاق آمد. سینه اش باز و وسط دو پستانش سخت شکافته بود. تلخون چالاکتر از همیشه پنجره را باز کرد و چشم به در کوچه دوخت. مرد تاجر داشت حکایت می کرد که در شهر چه دیده است. به حکایت آینه فروش ها که رسید آرزو کرد که ای کاش یکی از دخترانش از آن آینه ها خواسته بود و آهی کشید. در همین حال در خانه را زدند. تلخون از پنجره بیرون پرید. مرد تاجر هراسان به طرف پنجره دوید. بر خلاف انتظارش دید که دخترش با جوان بالا بلندی دم در کوچه حرف می زند. زود خود را به دم در رسانید. خواهران از پنجره سرک می کشیدند و روی هم خم می شدند و می خندیدند.جوان گفت: مرا آه فرستاده است که تلخون را ببرم.تاجر به دو علت قضیه را از تلخون پنهان کرده بود: یکی این که می ترسید دخترش بیشتر غصه بخورد، دیگر این که اگر هم او می گفت تلخون حال و حوصله ی شنیدن نداشت و اعتنائی نمی کرد که صحبتهای او درباره ی چه چیزی است. اما تلخون گوئی از نخست این را می دانست که حالش تغییری نکرد. پدرش گفت: من نمی تونم این کار رو بکنم، من دخترم رو نمیدم.جوان با خونسردی گفت: اختیار از دست تو خارج شده است. این کار باید بشود و دوباره شرط او و آه را به یادش آورد.مرد تاجر کمی نرم شد و بهانه جویانه گفت: به نظر تو این مسخره نیست که آدم دخترشو دست آدمی بده که نه می شناسدش نه اونو جائی دیده؟جوان گفت: شناسائی تلخون کافی است.مرد تاجر به تلخون نگریست، تا به حال او را چنین شکفته و سرحال ندیده بود. تلخون سر را به علامت رضا پائین آورد. آخر سر پدر راضی شد. جوان تلخون را به ترک اسب سفید رنگش سوار کرد و اسبش را هی زد. تلخون دست در کمر مرد جوان انداخته، سرش را به پشت او تکیه داد و خودش را محکم به او چسبانید. مثل این که می ترسید او را از دستش بقاپند.اسب دو به دستش افتاد و به تاخت دور شد.ماهها و سالها از دریاهای آب و آتش گذشتند، ماهها و سالها دره های پر از ددان خونخوار را زیر پا گذاشتند، ماهها و سالها عرق ریختند و از کوههای یخ زده و آتش گرفته بالا رفتند و از سرازیری های یخ زده و آتش گرفته پائین آمدند. ماهها و سالها از بیشه های تیره و تاریک که صداهای « می کشم، می درم» از هر گوشه ی آن به گوش می رسید، گذشتند. ماهها و سالها تشنگی کشیدند و گرسنگی دیدند، ماهها و سالها با هزاران دام و تله روبرو آمده به سلامت بدر رفتند. ماهها و سالها اژدهای هفت سر و هزار پا سر در عقب آنها گذاشتند و نفس آتشین و گند خود را روی آنها ریختند و عاقبت جرقه های سم اسب جوان چشمهای آنها را کور گردانید و راه را گم کردند، هزاران فرسخ به سوی خاور و هزاران فرسخ به سوی باختر راه سپردند، هزار و یک صحرای خشک و بی علف را که آتش از آسمان آن ها می بارید پشت سر گذاشتند، لیکن تمام این ها در نظر تلخون به اندازه یک چشم بر هم زدن طول نکشید. وقتی چشم باز کرد خود را در باغی پر صفا دید که درختان میوه از هر طرف سر کشان و سرسبز صف کشیده بودند. از آن دقیقه باغ و جوان متعلق به او بود. حالا می شد گفت که تلخون تنها نگاه نمی کند، بلکه هم می خندد، هم شادی می کند، هم کار می کند و هم هر چیز دیگر که یک آدم می تواند بکند، می کند. ماهها به خوشی و خرمی و زنده دلی گذراندند.روزی تلخون و جوان در باغ گردش می کردند، دست در دست هم و دلها یکی. اگر مرغی در هوا می پرید هر دو در یک دم آن را می دیدند. به درخت سیبی رسیدند. سیبهای رسیده به زمین ریخته بود. تلخون خم شد که یکی را بردارد. با این که جوان هم در این دم خم شده بود ناگاه گفت: نه از اینها نخوریم. خوب است از آن سیبهای تر و تازه بخوریم، من از درخت بالا می روم. لباسهای روئی را کند و به تلخون داد و از درخت بالا رفت – رفت که از سیب های تر و تازه ی بالائی بچیند. تلخون از پائین نگاه می کرد و از قامت کشیده ی جوان لذت می برد. یک پر مرغ کوچک به کمر جوان چسبیده بود. تلخون دست دراز کرد آن را بردارد، اینها همه در یک دم اتفاق افتاد. معلوم نشد که چرا این دفعه جوان احساس تلخون را نخواند. گو این که این کار سابقه نداشت. تلخون نوک پر را گرفت و کشید، کشیدن همان و سرنگون شدن جوان از درخت همان. تلخون نخست گیج شد، ندانست چکار کرده است و چکار باید بکند. بعد که به روی جوان خم شد دید مرده است. دو دستی بر سر خودش کوفت. خواست پر مرغ را به جای نخستین بچسباند، اما هر دفعه پر لغزید و به روی خاکها و سبزه ها افتاد. تلخون را اندوه سختی فرا گرفت. آهی از نهادش برآمد و ناگهان آه در جلویش سبز شد.آه گفت: دیگر از من کاری ساخته نیست. بیا ترا ببرم در بازار برده فروشان بفروشم. باشد که راه چاره ای پیدا کنی.همین کار را هم کردند.***کلید دار مرد ثروتمندی که لباس سیاه پوشیده بود او را دید و پسندید. تلخون را به قیمت یک چکه اشک چشم و یک قطره خون برای مادر آن مرد خرید. مادر آن مرد مدتها بود که دنبال ندیم خوبی می گشت و در بین کنیزان خود کسی را لایق این کار نمی یافت. کلید دار هر روز به بازار برده فروشان می رفت و کسی را نمی یافت. تا آخر تلخون را پسندید و فکر کرد که خانمش نیز او را خواهد پسندید. آه چشم و روی تلخون را بوسید و گفت که امیدوار است دوباره تلخون او را صدا کند. تلخون تنها نگاه کرد. گوئی به عادت پیشین برگشته است. با این تفاوت که این بار نگاههایش جور دیگری بود. نمی شد گفت که چه جور.کلید دار تلخون را از راههای زیادی گذراند و به در بزرگی رسید که غلامانی در آنجا نگهبانی می کردند. از آنجا گذشتند و وارد باغی شدند. در وسط باغ، قصر بسیار باشکوهی قرار گرفته بود که چشم را خیره می کرد و زمین باغ را گلهای خوشبوئی پوشانده بود. مرغهای خوش آواز دسته دسته روی درختان می نشستند و برمی خاستند. کلید دار به تلخون گفت: هر چه بخواهی، از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد در این باغ پیدا می شود، و این همه نعمت متعلق به آقای جوان سخاوتمند من است که چند ماه پیش ناگهان گم شد و ما هر چه او را جستجو می کنیم نمی یابیم. خانم من که مادر آقا باشد از همان روز لباس سیاه پوشیده اند. تو هم باید همین کار را بکنی.تلخون نگاه کرد و گوشه های باغ را از چشم گذراند. در دلش گفت « صاحب باغ به این زیبائی باشی. اما ناگهان گم شوی و سگ هم سراغت را ندهد. پس اینجا هم ... آه چه بد!» لیکن آه نیامد، چون که کاری از دستش ساخته نبود. این را خودش گفته بود.تلخون را به حمام بردند، سر و برش را شستند، عطر و گلاب به سر و رویش زدند، یک دست لباس سیاه پوشانیدند و پیش مادر آن آقای جوان گمشده آوردند. مادر سخت غمگین می نمود. دل به صحبت تلخون سپرد و او را خوش آیند یافت. کنیزان دیگر حسد بردند که دیر آمده، زود صاحب مقام شد. اما تلخون باز هم نگاه می کرد. هیچ اهمیت نمی داد که ندیم مادر آن آقا باشد یا کنیز مطبخی.تلخون یک شب از جلو اطاق کنیزان می گذشت که برود و در اطاق خانم زیر پای او بخوابد. دید که یکی از کنیزان که زن آشپزباشی نیز بود – و خانم روی اعتماد و محبتی که به این کنیز داشت از پسرش خواسته بود او را با جهیز مناسبی به آشپزباشی زن بدهد – با قابی پلو و تازیانه ای سیاه رنگ در دست وارد اطاق شد. تلخون از دریچه نگاه می کرد. زن آشپزباشی بالای سر یک یک کنیزان می رفت و در گوشش می گفت: خوابی یا بیدار؟ وقتی از هیچکس صدا درنیامد کنیز خواست که به اطاق خانم برود. تلخون زودتر از او دوید و زیر پای خانم خود را بخواب زد. زن آشپزباشی نخست بالای سر خانم آمد و گفت: خوابی یا بیدار؟ وقتی صدائی درنیامد دست به زیر بالش خانم برد و دسته کلیدی از آنجا بیرون آورد و رفت. تلخون با این فکر که «نکند به دزدی می رود» پاشد و به دنبال کنیز افتاد. زن آشپزباشی دری را باز کرد، اطاقی بود، باز هم دری را باز کرد، اطاق دیگری بود. به همین ترتیب چهل در را باز کرد و از چهل اطاق گذشت تا به باغچه ای رسید که حوضی با آب زلال در میان آن قرار داشت. زن آشپزباشی زیر آب را باز کرد. در ته حوض، تخته سنگی آشکار شد. زن آشپزباشی آن را برداشت. پلکانی بود سخت پیچیده و فرورونده. زن آشپزباشی سرازیر شد، تلخون هم پشت سرش. از زیرزمین های مرطوب زیادی گذشتند تا به محوطه ای رسیدند که از سقف آن جوانی از زنجیری که به دستهایش بسته بودند آویخته بود. جوان، سخت نزار می نمود. از هوش رفته بود. زن آشپزباشی کمی آب به روی جوان پاشید و او را به هوش آورد. قاب پلو را به کناری گذاشته تازیانه را در دست راستش گرفته بود.زن آشپزباشی گفت: پسر این دفعه می خواهی سرت را با من یکی کنی* (*اصطلاحی است محلی. زن میخواهد بگوید«می خواهی با من همخوابه شوی؟») جوان فقط گفت: نه! زن آشپزباشی سه دفعه حرفش را تکرار کرد و هر بار یک نه شنید. آخرش خون به چشمانش زد و با تازیانه آنقدر بر بدن جوان کوفت که دوباره از هوش رفت. زن دوباره او را به هوش آورد. وقتی سه دفعه دیگر نه شنید باز او را آنقدر زد که باز بیهوش شد. جوان سه دفعه تازیانه خورد سه دفعه بیهوش شد اما یک دفعه نگفت که می خواهد سرش را با زن آشپزباشی یکی کند. دفعه ی سوم که به هوش آمد، زن آشپز باشی قاب پلو را جلو دهنش گرفت که بخورد. جوان خودداری کرد تا زن به زور پلو را به او خوراند.تلخون این همه را از پشت ستونی می دید. فقط یک بار پیش خود گفت: «صاحب باغ به آن زیبائی باشی. اما ناگهان گم بشوی و سگ هم سراغت را ندهد. آن وقت یک کنیز مطبخی ترا در زیرزمین و سردابهای خانه ی خودت با زنجیر آویزان کند و تازیانه ات بزند. پس اینجا هم... آه چه بد!» لیکن آه نیامد، چون که کاری از دستش ساخته نبود. خودش این را گفته بود.زن گفت: خوب گوشهایت را باز کن. فردا شب باز هم پیشت میام. اگر خواستی به حرفم گوش کنی از زنجیر بازت می کنم، بغل خودم می خوابانم، نوازشت می کنم، هر چه بخواهی برات تهیه می کنم. هر چه بخواهی می توانی بکنی. هر چه بخواهی. اما اگه بازم کله شقی بکنی، تازیانه ات را می خوری و باز هم آویزان می مونی.تلخون وقتی دید زن آشپزباشی می خواهد بیرون آید از پیش دوید و از وسط حوض سر درآورد. زودی رفت و زیر پای خانم خود را به خواب زد. زن آشپزباشی از زیرزمین بیرون آمد، تخته سنگ را سر جای نخستینش گذاشت، حوض را از آب زلال پر کرد، گل های آن را به شناوری واداشت، از چهل اطاق گذشت، چهل در را قفل کرد تا بالای سر خانم رسید. کلیدها را زیر بالش قرار داد رفت لباسهای سیاهش را که پیش از این کنده بود پوشید و سر بر بالش گذاشت و خوابید.صبح که شد و تلخون و خانم پای صحبت هم نشستند، تلخون گفت: خانم اگر گمشده ات را پیدا کنم به من چه می دهی؟ خانم گفت هر چه بخواهی. تلخون گفت: تا شب برسد باید صبر کرد. شب که شد تلخون به خانمش گفت: باید انگشت خود را با کارد ببری و نمک به زخم بپاشی که خوابت نبرد. آن وقت خودت را به خواب بزنی. یک نفر می آید می گوید خوابی یا بیدار؟ جواب نمی دهی و می گذاری هر کار که می خواهد بکند. وقتی من صدایت زدم پا می شوی با هم می رویم و پسرت را نشان می دهم.همین کار را هم کردند. خانم بخصوص نمک زیادی به زخمش پاشید که از بیخ خوابش نبرد. مثل شب گذشته زن آشپزباشی در دستش قابی پلو و در دستی تازیانه سیاه آمد و گفت: خوابی یا بیدار؟ وقتی صدائی در نیامد کلیدها را از زیر بالش برداشت و همان در را باز کرد و داخل شد. تلخون خانمش را صدا کرد و دو نفری پشت سر زن آشپزباشی راه افتادند. چهل در باز شد. تلخون یک حبه قند و کمی آب با خود آورده بود. وقتی خانم پسرش را در آن حال و روز دید و خواست داد بزند تلخون حبه قند را در دهن خانم گذاشت آب را به او خوراند و گفت: خانم مگر نمی بینید که در کجا هستیم! اگر زن عفریت صدای ما را بشنود، ما هم به حال و روز پسرت می افتیم. خوب است تا صبح صبر کنیم و آن وقت با کمک دیگران او را نجات بدهیم. خانم حرف تلخون را قبول کرد و پیش از کنیز مطبخی از زیرزمین بیرون آمدند.***صبح خانم دستور داد غلامهایش زن آشپزباشی را دست و پا بسته حاضر کردند. آنگاه او را مجبور کردند که هر چه را تا آن وقت بر سر آقای جوان سخاوتمند آورده بود اقرار کند. البته این کار به آسانی صورت نگرفت. او را روی تختی گذاشتند و از نوک انگشتان پایش تکه تکه بریدند و در دهانش گذاشتند که بخورد. آخر سر دید راه علاجی ندارد حکایت را گفت، بعد او را کشان کشان به زیرزمین بردند. آقا را از زنجیر باز کردند. به حمام بردند، سلمانی صدا کردند تا موی سر و صورتش را اصلاح کند و او را مثل نخست یک آقای سخاوتمند، منتها کمی پژمرده، به خانه آوردند. زن آشپزباشی را هم از گیسوهایش به دم قاطر چموشی بستند و در کوه و دره رها کردند تا هر تکه اش بهره ی سنگی یا سگی گردد.خانم دستور داد همه لباسهای سیاه را از تن درآورند و شادی کنند. آقای جوان وقتی تلخون را دید و حکایت نجات خود را شنید عاشقش شد و خواست او را زن خود بکند. مادرش نیز از جان و دل به این کار راضی شد. با خود می گفت که از کجا خواهد نتوانست عروسی به این جمال و کمال پیدا کند، لایق پسرش همین دختر است. وقتی این حرفها را به تلخون رساندند فقط نگاه کرد و یک بار گفت: نه! و از خانم خواهش کرد که او را ببرد در بازار برده فروشان بفروشد. از خانم اصرار، از تلخون انکار، نشد که نشد. حتی تلخون راضی نشد که اگر هم زن آقای جوان نمی شود، درست مثل یک خانم جوان بماند و در آن خانه زندگی کند. او فقط گفت: خانم شما علاج دردتان را یافتید، من هم دردی دارم که باید بروم علاجش را بیابم.***این دفعه تلخون را پیرمرد آسیابانی خرید و به آسیای خودش برد. آسیای این مرد در پای کوهی بود. چشمه ی پر آبی که از بالای کوه بیرون می آمد آسیای او را به کار می انداخت. اژدهائی داشت که او را گذاشته بود که جلو آب را بگیرد. هر وقت می گفت اژدها یک کم تکان می خورد و آسیا بکار می افتاد. آسیابان به دهاتیان می گفت: من زورم به اژدها نمی رسد که بگویم جلو آب را نگیرد. شما باید هر روز یک از دختران جوانتان را به اژدهای من بدهید تا بخورد و کمی تکان بخورد و آسیا به کار بیفتد. اگر این کار را نکنید من نمی توانم گندمهای شما را آرد کنم و شما هم نمی توانید گندمهای خود را آبیاری کنید. چون که اژدهایم جلو آب را گرفته است.دهاتیان ناچار این کار را می کردند و دیگر نمی دانستند که آسیابان بخصوص به اژدها می گوید که جلو آب را بگیرد تا آسیابان بتواند گندمهای خود را که در دامنه ی کوهها بود آبیاری کند. تلخون وظیفه داشت که هر روز خوراک اژدها را به او برساند و برگردد در آسیا کار کند. آسیابان گفته بود: اگر روزی یکی از دخترها از دستت فرار کند خواهم داد که اژدها خودت را بخورد. در اینجا تلخون گفته بود: «چشمه ی به این زلالی باشد، یک مرد دغلباز بیاید جلوش را بگیرد و از مردم قربانی بخواهد، کلی هم طلبکار باشد. پس اینجا هم... آه چه بد!» اما آه نیامده بود. چون کاری از دستش ساخته نبود. این را خودش گفته بود. تلخون می دید که هر وقت خوراک اژدها کمی دیر می شود اژدها جست و خیز می کند و در نتیجه آب بیشتری به آسیا وارد می شود و پره های آن را تند تند می چرخاند. روزی جلو آسیا نشسته بود و نگاه می کرد. آسیابان برای آبیاری گندمهای خود رفته بود. تلخون دید که پسر کدخدا برای آسیا گندم می آورد. وقتی گندمها را از الاغ پائین آوردند، تلخون به پسر کدخدا گفت: می خواهید شما را از دست اژدها و آسیابان راحت بکنم؟ از وقتی که آسیابان او را خریده بود، این نخستین باری بود که حرف می زد. آسیابان و دهاتیان او را لال تصور می کردند. تلخون هر چه می خواست، می توانست با نگاه کردنهایش بیان کند. پسر کدخدا که خیلی تعجب کرده بود گفت: تو چطور می توانی این کار را بکنی؟ تلخون گفت: آنجا – و جائی را با انگشت نشان داد – یک گودال بزرگ بکنید و بعد خبرم بدهید دیگر کاری نداشته باشید که چه کار خواهم کرد. پسر رفت. می دانست که آسیابان نباید از این کار خبردار شود.تلخون از آن روز شروع کرد که خوراک اژدها را مرتب برساند. این کار را می کرد که اژدها از جایش تکان نخورد و آب زیاد جمع بشود. حتی از گندمهای دهاتی ها نیز به او می خورانید. اژدها حسابی چاق و چله شده بود و راه آب را پاک مسدود کرده بود. دختر به دهاتیان گفته بود که گندم کمتر بیاورند و آنها هم قبول کرده بودند. روزی آسیابان متوجه شد که اگر آب بیشتر از این سد شود، تمام گندمهای او را آب فرا خواهد گرفت. هولکی به آسیا آمد و به تلخون گفت که برود و هر طور است اژدها را کمی تکان بدهد تا آب پائین بیاید. تلخون از پسر کدخدا خبر گرفت که گودال حاضر است: آن وقت دختری را که قرار بود به اژدها بدهد پیش خود خواند و گفت: امروز ترا نخواهم داد که اژدها بخورد. اژدها را خواهم داد که تو بخوری. اژدها در خواب ناز بود. وقتی موقع خوراکش رسید بیدار شد. دید چیزی نیاورده اند. باز هم چرتی زد و بیدار شد و دید که چیزی نیاورده اند. نعره ای کشید و دوباره به خواب رفت. دفعه سومی که بیدار شد دیگر پاک عصبانی شده بود. آسیابان هم توی آسیا مشغول آرد کردن بود و از بیرون خبری نداشت. تلخون دختر قربانی را از پشت درختی بیرون آورد و به اژدها نشان داد. اژدها که اشتهایش پاک تحریک شده بود و از دست تلخون سخت عصبانی بود خیز برداشت که تلخون و دختر دیگر، هر دو را بگیرد و بخورد. تلخون و دختر فرار کردند و اژدها در گودال غلتید و نعره زد. آسیابان به صدای نعره ی اژدهایش دانست که بلائی بسرش آورده اند. اما مجال نکرد که بیرون رود و ببیند چه خبر است. چون که آب سیل اسا از هر طرف آسیا را فرا گرفت و آسیا و آسیابان با خاک یکسان شدند.دهاتیان جسد اژدها را تکه تکه کردند و در کوهها انداختند که خوراک گرگها شود. آن وقت تلخون را با احترام به خانه ی کدخدا بردند. پسر کدخدا عاشق تلخون شده بود و می خواست او را زن خود بکند. کدخدا و زنش هم از جان و دل راضی بودند. پیش خود گفتند: از کجا خواهیم توانست عروسی به این جمال و کمال پیدا کنیم؟ لایق پسرمان همین است. وقتی این حرفها را به تلخون گفتند، او فقط نگاه کرد و گفت: نه! گویی باز هم لال شده بود. از دهاتیان اصرار، از تلخون انکار، نشد که نشد. از آنها خواهش کرد که او را ببرند و در بازار برده فروشان بفروشند. آخرین حرفش این بود: دوستان شما علاج دردتان را یافتید، من هم دردی دارم که باید بروم علاجش را بیابم.***بار سوم تلخون را مرد تاجری خرید. این تاجر در دار دنیا فقط یک زن داشت که او هم بچه ای نیاورده بود. تاجر تلخون را دید و پسندید و خوشش آمد که او را به قیمت یک چکه اشک چشم و یک قطره خون دل بخرد و برای خودش فرزند بکند. همین کار را هم کرد. تاجر مرد ثروتمندی بود، فقط به قولی اجاقش کور مانده بود و فرزندی نداشت. زنش را بسیار دوست داشت و هر گونه وسیله ی راحت برای او آماده کرده بود. تاجر به زنش گفت: این کنیز را برای تو خریده ام که هم به جای دختر ما باشد و هم شبها که من دیر به خانه می آیم تو در تنهائی دلت نگیرد، از این گذشته می تواند در کارها هم به تو کمک کند.شب هنگام دور هم نشستند با هم شام خوردند و خوابیدند. تاجر و زنش در یک طرف اطاق و تلخون در طرف دیگر. طرفهای نیمشب تلخون به صدائی چشم گشود. دید که زن تاجر از پهلوی شوهرش برخاست. شمشیری از گنجه درآورد، سر شوهرش را گوش تا گوش برید و در تاقچه گذاشت. آن وقت از صندوقی بهترین لباسهایش را درآورد پوشید، هفت قلم آرایش کرد و مثل یک عروس زیبا شد. بعد از خانه بیرون رفت – تلخون هم پشت سرش – به قبرستانی رسیدند. هفت قبر به جلو رفت هفت قبر به راست و هفت قبر به چپ. آن وقت قبر هشتمی را با سنگی زد. سنگ قبر مثل دری باز شد و زن داخل شد، تلخون هم در پشت سر او. از پلکانی سرازیر شدند. به تالار بزرگی رسیدند که دور تا دورش چهل حرامی با سبیلهای از بناگوش در رفته نشسته بودند و تریاک دود می کردند. بزرگ حرامیان به تندی گفت چرا امشب دیر کردی! زن گفت: مگر می شد آن کفتار نخوابیده بلند شوم بیایم؟ بعد حرامیان با دف و دایره میدان گرمی کردند و زن زد و رقصید و خندید.تلخون این همه را از پشت ستونی نگاه می کرد. فقط یک بار پیش خود گفت: «صاحب زن به این زیبائی باشی، برایش هر گونه وسیله راحت بخری آن وقت او سرت را ببرد و بیاید با چنین حرامیانی خوش بگذراند. پس اینجا هم... آه چه بد!» اما آه نیامد. چون که کاری از دستش ساخته نبود. این را خودش گفته بود. تلخون بار دیگر اندیشید: بروم مردک را خبر کنم بلکه کسی هم باشد که مرا خبر کند. در این موقع نزدیک صبح بود. زن تاجر خواست به خانه برود. زودتر از او آمد و به رختخوابش رفت و خود را به خواب زد. وقتی زن تاجر به اطاق آمد نخست لباسهایش را کند، سر و صورتش را پاک کرد بعد از گنجه فنجانی بیرون آورد که توی آن پر مرغی و آبی بود. پر را به آب زد آب را به گردن و سر شوهرش کشید و سرش را به جایش چسباند. فنجان را در گنجه گذاشت و خواست که پهلوی شوهرش بخوابد. مرد تاجر عطسه ای کرد و بیدار شد. تاجر گفت: زن بدنت خیلی خنک است از کجا می آئی؟ زن گفت: رفته بودم قضای حاجت. گردنت که درد نمی کند؟ از بالش پائین افتاده بود. مرد گفت نه! و هر سه به خواب رفتند.روز که شد تلخون خواست مرد تاجر را باخبر کند. گفت اگر فاسق های زنت را نشانت بدهم هر چه بخواهم برایم می دهی؟ مرد تاجر عصبانی شد که این چه فضولی وتهمتی است. مگر حرف تمام شده است که یک نفر کنیز به خانمش این طور افترا بزند. بعد قسم خورد که اگر تلخون نتواند گفته اش را ثابت کند، سرش را خواهد برید و اگر هم بتواند هر چه تلخون بخواهد برایش خواهد داد. تلخون تا نیمشب مهلت خواست. نیمشب زن تاجر کار دیشبی را از سر گرفت، و هنگامی که از در بیرون رفت تلخون پا شد فنجان را از گنجه درآورد پر را به آب زد، آب را به گردن و سر تاجر کشید. کمی بعد تاجر عطسه ای کرد و بیدار شد. گفت: زن توئی؟ تلخون گفت: نه، من هستم. زنت رفته است پیش فاسقهایش، گردنت که درد نمی کند؟ مرد تاجر گفت: نه! بعد تلخون دست او را گرفت و بر سر همان قبر برد. داخل شدند و در گوشه ای به تماشا ایستادند. مرد، که زن خود را دید هفت قلم آرایش کرده و بهترین لباسش را پوشیده و برای چهل حرامی سبیل از بناگوش در رفته می زند و می رقصد، سخت غضبناک شد. خواست به جلو رود و با آنها دست به گریبان شود. تلخون او را مانع شد و گفت که بهتر است بروند آدمهای زن را خبردار کنند تا آنها هم به چشم خود خیانت زن را ببینند. بعد به کمک آنها حرامیان و زن را بکشند. همین کار را هم کردند.آن وقت تاجر خواست تلخون را به زنی بگیرد. تلخون نگاه کرد و فقط گفت: نه! بهتر است به جای همه اینها آن فنجان و پر توی آن را به من بدهی. تاجر آنها را به تلخون داد. تلخون از تاجر خواهش کرد که او را ببرد و در بازار برده فروشان به قیمت یک چکه اشک چشم و یک قطره خون دل بفروشد. تاجر هر قدر خواست او را در خانه نگهدارد نشد که نشد. سرانجام دست تلخون را گرفت و به بازار برده فروشان برد.تلخون بالای سکوی بلندی ایستاده بود. جماعت خریداران از جلو او می گذشتند و محو تماشایش می شدند. اما او، تلخون، گوئی این همه را نمی دید یا می دید و اعتنائی نمی کرد. پیش خود به آدمهائی که علاج دردشان پیدا شده بود فکر می کرد. می گفت که چطور خواهد توانست حالا که علاج دردش را پیدا کرده است بالای سر مراد خودش برسد و او را زیر درخت سیب ببیند. کاش این کار را می توانست. اگر بالای سر او می رسید دیگر کار تمام می شد. اندوهی دلش را فرا گرفت. فکر کرد «ای کاش می توانستم، اما نمی توانم...آه چه بد!» و این آه از نهادش برآمده بود. در حال چشمش به آه افتاد که به او نزدیک می شود. به مرد تاجر گفت: مرا به او بفروش. آه نزدیک شد. معامله سر گرفت. تاجر تلخون را به قیمتی که خریده بود، یک چکه اشک چشم و یک قطره خون دل، فروخت و به خانه رفت.تلخون گفت: آه توئی؟ آه گفت: بلی منم. تلخون گفت: هنوز هم دراز کشیده است؟ آه گفت: بله. تلخون گفت: مرا بالای سرش ببر! آه او را به همان باغ برد. باغ به همان حالت پیشین بود. منتها همه چیز در همان حال که بود، ایستاده بود، خشک شده بود. حتی برگ درختی هم تکان نخورده بود. مرغان وسط هوا یخ زده بودند، پروانه ها روی گلها؛ و جوان زیر درخت سیب دراز کشیده بود.آه گفت ده سال است که آب از آب تکان نخورده، ده سال است که مرغی نغمه نخوانده، ده سال است که پروانه ای پر نزده، ده سال است که درختی جوانه ای نزده، ده سال است که تری و طراوت از همه چیز رفته، ده سال است که جوان زیر این درخت دراز کشیده، ده سال است که خونش منجمد شده، ده سال است که دلش نتپیده...تلخون با تلخی گفت: آه راست می گوئی! ?mohsenblue | در 1388/11/10 ساعت 07:06 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
اورازان

 

عنوان کتاب :

نويسنده : جلال آل احمدتاريخ نشر : اسفند ماه 82تايپ : ليلا اکبری اورازان                             1                             مقدمه گرچه در عرف و سياست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملکت ما يک ده در هيچ مورد بهيچ حساب نمی آيد ولی بهرصورت هسته اصلی تشکيلات اجتماعی اين سرزمين و زمينه اصلی قضاوت درباره تمدن آن همين دهات پراکنده است که نه کنجکاوی متتبعان را می انگيزد و نه حتی علاقمندی خريداران رای وسياستمدراران و صاحبان امر را.چرا - گاهی اتفاق افتاده است که مستشرقی يا لهجه شناسی بعنوان تحقيق د لهجه دورافتاده ای سری بدهات هم زده است و مجموعه ای نيز گرد آورده است ولی غير از آنچه مربوط بمورد علاقه اوست ، نه از مردم اين دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معيشتشان چيزی در اينگونه مجموعه ها می توان يافت بسيار گذرا و سرسری است.تقصير هم از کسی نيست .ناشناخته های اين سرزمين آنقدر فراوان است که کمتر کسی حوصله می کند به چنين موضوع حقيری بپردازد و وقت عزيز خود را درباره يک ده - يک ده بی نام و نشان - که در هيچ نقشه ای نشانه ای از آن نيست و حتی در جغرافياهای بزرگ و دقيق نيز بيش از دو سه سطر بآن اختصاص داده نمی شود ، صرف کند .با اينهمه اين مختصر درباره چنين موضوع حقيری فراهم شده است.نويسنده اين مختصر نه لهجه شناسی است و نه درين صفحات بامردمشناسی و قواعد - و يا با اقتصاد سر و کاری دارد و نه قصد اين را دارد که قضاوتی درباهر امری بکند که مقدماتش درين جزوه آمده است . بلکه سعی کرده است با صف دقتی که اندکی از حد متعارف بيشتر است يک ده دورافتاده را با تمام مشخصات آن ببيند و از آنچه ديده است مجموعه مختصری فراهم بياورد ، حاوی تکاپوی زندگی روزمره مردم آن ده و نشان بدهد که موضوع هرچه خلاصه تر وحقيرتر باشد مجال دقت و تحقيق گشاده تر خواهد بود.شايد گمان برده شود که آنچه درين مجموعه آمده است بر آنچه در ديگر دهات ايران می گذرد امتيازی دارد و مثلا بهمين علت جلب نظر نويسنده را کرده است .البته چنين گمانی به خطاست . «اورازان» ده مورد بحث اين مختصر - دهی است مثل هزاران ده ديگر ايران که زمينش را با خيش شخم می زنند و بر سر تقسيم آبش هميشه دعوا برپاست و مردمش به ندرت حمام دارند و چايی شان را با کشمش و خرما می خورند. و اگر نويسنده اين سطور آنرا برگزيده بعلت علايقی بوده است که بآنجا داشته.«اورازان» مولد اجداد او بوده است و از نظر وابستگی های مادی و معنوی بخصوصی که دري« گونه موارد انگيزه رفت و آمدهای ازده به شهر و از شهر به ده می شود ، تا کنون پنج شش باری اتفاق سفری بآن ناحيه برای او دست داده است که آخرين آنها در تابستان 1326 بوده . مجموع مدت اقامت نويسنه در آنجا ضمن اين مسافرتهای موسمی و متناوب به بيش از يکسال رسيده و تهيه اين يادداشت ها مشغوليـت ايام اقامت او در آنجا بوده است.و اکنون که ترتيبی به آنها داده می شود و برای انتشار آماده می گردد خود نويسنده نيز نمی داند که آنرا از چه مقوله بداند؟آيا سفرنامه است ؟ تحقيقی از آداب و رسوم اهالی است ؟ يا بحثی درباره لهجه ای است؟ چون وقتی اين يادداشتها فراهم می شده است هيچ قصدی در کار نبوده . حتی قصد انتشار آن.و همانطور که گذشت فقط مشغوليتی بوده است در ايام فراغتی . و برای ديگران نيز اگر بهيچ کاری نخورد دست کم مشغوليتی برای ساعات فراغتشان خواهد بود.بهر صورت «اورازان» (بروزن جوکاران) ده کوهستانی از تمدن شهری دور افتاده ايست در منتهای شرقی کوهپايه های طالقان که نه تنها از دبستان و ژاندارمری و بهداری در آن خبری نيست بلکه اغلب اهالی هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپق های خودشان را آتش می کنند و برای روشن کردن اجاق ها و تنورها از چوبهايی که پنج شش برابر يک چوب کبريت بلندی دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده می کنند .گرچه در کتابهای رسمی جغرافيايی سکنه آنرا در حدود 700نفر تخمين زده اند ولی در حدود صدخانوار در آن سکونت دارند که بنا بگفته کدخدای محل در سال 1326 جمعا چهارصد و شصت نفر می شده اند .اورازان از قسمت «بالاطالقان» بحساب می آيد .اين قسمت با دو قسمت ديگر ميان و پايين طالقان رويهمرفته در حدود 80 پارچه آبادی وجود دارد ه هر کدام به نسبت آب و آبادانی زمين و اطراف خود پرجمعيت تر و يا سوت و کورترند.خود طالقان دره بزرگی است که امتداد طولی آن از شمال شرقی به جنوب غربی است .در ته اين دره از شمالی ترين نقاط آن رودخانه محلی يعنی «شاهرود» با جريانی تند و آبی کف کرده روان است و پس از پيمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن » می پيوندد و بصورت سفيد رود از گيلان می گذرد و بدريای خزر می ريزد.در دو دامنه جنوبی و شمالی همين رودخانه ، دهات طالقان پراکنده است .بالا طالقان کوهستانی تر و سردسيرتر است و هرچه بپايين طالقان نزدي بشويد بجلگه نزديک تر می شويد . طالقان از شمال و مغرب به تنکابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاق . کوههای شرقی طالقان متصل است به کوههای غربی جاده کرج به چالوس.در چنين ناحيه ای است که اورازان قرار گرفته . در دوره بيست ساله...کوشش هاي برای ايجاد جاده شوسه برای طالقان شد که از آن ببعد متروک مانده است.راهها مالرو است و هنوز «شاهرود » بزرگترين وسيله حمل و نقل است .باين معنی که در اواخر تابستان تمام چوبهایی را که در تمام طالقان قطع می کنند برودخانه می اندازند و بوسيله جريان تند آب حمل می کنند .اين بود مختصری درباره موقع و محل جغرافيايی ناحيه ای که ده مورد بحث يکی از آبادی های آن است.تمام طالقانيها زبان خود را «تاتی» می دانند.توجه آنها چه در امور مادی و اقتصادی وچه د رمسايل مربوط به زبان و فرهنگ به مازندران است. نمونه های کوتاهی که درين مورد داده شده است مويد اين مدعاست.برای اينکه دقت بيشتری بکار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلی بحروف لاتين نيز ضبط شده است.عکس ها و نقشه ها «دست پخت شمس است.طرح نقشه ها و اشکال و ظروف محلی را آقای بهمن محصص کشيده اند.گذشته از ايشان بايد از زن عزيزم تشکر کنم که زحمت ترجمه اين مقدمه را به انگليسی برخود هموار ساخته . و بيش از همه مرهون تشويق ها و قدردانی های دوست فاضل خويش آقای ايران پرست هستم.آن خاکستر می پاشند و گرچه با زمين چندان سر بسر نمی گذارند همين کود مزارع آنهاست.از مراتع اطراف ده که پوشيده است از «کما » و «گون» که اولی خوراک زمستانی گاو و گوسفند آنهاست و دومی هيزم اجاق ها و تنوری هاشان.در سراسر فصل کار ، علف می چينند و بده می آورند و روی بام خانه ها تل انباری بلند می سازند که از دور همچون گنبدی بچشم می خورد . «کما» بقدری خوشبو است که آدم آرزو می کند کاش می توانست از آن بخورد.حتی پنيری که در محل می سازند اين بو را حفظ می کند .و بوته های گون گاهی بقدری بلند می شود که يک قاطر با بارش می تواند در آن فرو برود و چنان تند می سوزد و شعله می افرازد که  در تاريکی شب تپه های اطراف را نيز روشن می سازد.و بهترين وسيله راه جويی برای چارپادارانی است که در زمستان سفر می کنند.خيلی ساده بايد برف بوته را بکناری زد و سنگ چخماق بکار برد.با همان يک جرقه می گيرد.و تازگی ها نيز آموخته اند که از ساقه های همين گون کتيرا بگيرند.کوليها اين هنر را به آنان آموخته اند . کوليها فقط تابستانها پيدايشان می شود . نه رقصی می دانند و نه آوازی می خوانند.چندتا خر دارندو دو برابر آن سگ - سياه چادر خود را که علم کردند کوره کوچکی هم بر پا می کنند . زنهاشان به خوشه چينی و دريوزگی و مردها به آهنگری .يک ماهی اطراق می کنند.«چلينگر»نامی است که اهالی باين کوليها می دهند .فقط گاهی آواز نی آنان بگوش می رسد که چوپانهای ده خيلی از آنان آموخته ترند.اما در خود ده از رقص و آواز خبری نيست . مگر عروسی بکنند تا هلهله ای براه بيفتد و دستی بکوبند و پايی بيفشانند . عروسی ها را بفصل بيکاری محول می کنند.يعنی به اوايل پاييز که خرمن ها برداشته شده و کشت سال آينده نيز آماده گشته است و حتی گردوها را نيز از درختها چيده اند و انبار کرده اند.اطاقی که تابستانها در آن بسر می برند انبار زمستانی آنهاست که خشک است و روزنه بيشتر دارد.سقف خانه ها را تير می پوشانند و کاهگل می کنند و ديوارها تا کمر از سنگ و باقی باچينه است . درخانه هايی که تازه تر است خشت هم بکار رفته . درون خانه ها را باگل می اندايند و اگر خواسته باشند تفننی بکار برند بجای گل عادی برای اندودن گل سفيد بکار می برند . و بآن «دون»می گويند.اما در امامزاده ده که اهالی «معصوم زاده »اش می نامند برای سفيد کاری گچ بکار برده اند.بناهای عمومی ده يکی همين معصوم زاده است که بايد محرم و صفری در پيش باشد تا رفت و روبش کنند ؛ و بعد حمام ده که با گون گرمش می کنند و گون انباری که بر بربام  آن انباشته اند از گنبد امامزاده نيز بلندتر است .دو تاهم مسجد دارند طکی که اطاقکی بيش نيست و تنها مسجد است و ديگری مسجد بزرگی که محل اجتماعات است و حسينيه است.هم حياط دارد هم سرپوشيده  و هم «نخل» محرم در آنست.تنها زينتی که در تمام ساختمانهای ده می توان ديد يکی توفال سقفهاست که نهايت تفنن و دقت در آن بکار رفته است به آن «پردو» می گويند . و ديگر گاهی پنجره های مشبکی که از قديم هنوز سالم مانده است و ديگر سرتيرهايی که از سرپوشيده ايوان ها بيرون می گذارند و تراشی به آن می دهند و به آن «نکاس» می گويند.                              2«معصوم زاده» طبق روايت اهالی مقبره مشترک سيد علاءالدين و سيد اشرف الدين است که اجداد اصلی اهالی هستند .يعنی اولين کسانی که درين ناحيه سکونت گزيده اند . و نيز روايت می کنند که اين دو نفر فرزند امامزاده سيد ناصرالدينی هستند که مقبره اش در تهران است . در محله ای بهمين نام و درين باره داستانی هم بر سر زبان اهاليست که نقل آن بی فايده نيست :« سيد علاءالدين و سيد شرف الدين از مدينه به اين ديار آمده اند .در زمانی که املاک بالا طالقان از آن «محمود»نامی بوده است که گبر بوده ولی چوپانی مسلمان داشته . اين دو برادر پنهان از صاحب املاک در همين محل درغاری (اسکول)دور افتاده سکونت می کنند .چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را به کوه می برده است . هر روز دو بز قرمز از گله جدا می شده اند و به آن سو می رفته اند و شب که برمی گشته اند شير بيشتری داشته اند. چوپان اين مطلب را می دانسته ولی نمی دانسته که چرا اين اتفاق هر روز تکرار می شود و چرا شير بزها زياد می شود.تا روزی تصميم می گيرد دنبال بزها برود و راز آنها را کشف کند در نتيجه بغاری می رسد که دو برادر در آن بوده اند و از شير بزها می خورده اند و در ضمن به بزها برکت می داده اند .»« دو برادر از ديدن چوپان می ترسند ولی او اطمينان می دهد که پنهان از ارباب ، مسلمان است و زن مسلمانی هم دارد.زن نيز بعدا بديدن دو برادر می رود و در تهيه آذوقه به آنها کمک می کند . گذشته ازينکه به کمک شوهرش ذهن محمود گبر را آماده می سازد و زمينه را طوری می چينند که محمود گبر برخورد آبرومندانه ای با اين دو برادر بکند.محمود گبر ناچار طلب معجزه می کند . و آن دو نيز مشتی ريگ در جيب خود می ريزند و به صورت طلا و نقره بيرون می آورند . محمود نيز به آنان ايمان می آورد و در حضورشان اسلام می پذيرد و املاک «اورازان» و «گيليارد» و «خودکاوند» را به آنها می بخشد . آن دو نفر به آبادی محل می پردازند و زاد و ولد می کنند و هر دسته از فرزندان خود را در يکی از اين سه محل سکونت می دهند .به اين دليل است که اورازان سيد نشين است و گيليارد و خودکاوند نيز تا اين اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده اند سيد نشين است و گيليارد و خودکاوند نيز تااين اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده اند سيد نشين بوده است .»سيد تقی - يکی از اهالی - که جدش صد و پنجاه سال عمر کرده بوده است نقل می کند که از جدش شنيده بوده که او وقتی را بياد داشته که در اورازان فقط 7خانوار می زيسته اند.به اين مناسبتها اعتقاد عمومی اهالی شده است که در اورازان مرد عام بند نمی شود و چهل روزه می ترکد يا می ميرد.و بسيار ساده است اگر به اين طريق اهالی همه خود را خويشاوند بدانند.و پسرعمو يا دختر عمو خطاب کنند.البته زنانی که عام هستند و به ازدواج اهالی درآيند مستثنی هستند.ازين گذشته اهالی معتقدند که سگ در ده بند نمی شود . و غير از چند سگی که برای گله دارند  سگ ديگری در ده نيست . گذشته ازينکه در ده کاری هم از سگ برنمی آيد.نه کسی به فکر دزدی است و نه اگر هم باشد موفقيتی خواهد داشت . به اين دليل فقط خانه هايی که مجاور کوچه ها است ديوار دارد و ديگر خانه ها يا اصولا بهم مربوط است و يا با پرچينی از هم مجزا می شود .سيد بودن و اصيل بودن اورازانيها نه تنها د رهمه طالقان حتی در ساوجبلاغ و تنکابن نيز شهرت دارد .و اوارازانيهای زيادی هستند که پراکنده در نواحی اطراف ازين اعتقاد عمومی معيشت خود را می گذرانند.حتی دعانويسی هم می کنند. خانواده های زيادی هستند که سلسله نسب خود را پشت قرآنها حفظ کرده اند. از يکی ازين سلسله نسبها که در اختيار پدرم است عکس برداشته ام .خانواده های ده بر حسب محل سکونتی که در ده دارند به «جوآر محله» و «ميان محله » و «جيرمحله » منسوبند.جوآر محله ايهای مشتخص ترند و نسبت غايی دارند و آن ديگران احترامی برای ايشان قايلند. کدخدا هميشه از جوار محله ايها انتخاب می شود .آنچه برای يک مسافر جالب به نظر می رسد اينست که «معصوم زاده» صورت يک امامزاده معمولی را ندارد . اهالی ، نه از نظر قدسی که درين موارد موجب احترام است بلکه همچون مقبره دو تن از پدران خود با آن رفتار می کنند.نه چراغی در آن می سوزند و نه شمعی دارند که بيفروزند.فقط اگر پيرمردی باشد که حوصله زيارت اهل قبور را داشته باشد سری هم بامامزاده می زند.ازين گذشته هر پيرمردی در اورازان با اين خيال باطنی جهان را بدرود می گويد که خود معصوم زاده ای است.اما معصوم زاده روی تپه کوچکی قرار گرفته است و رو بقبله آن نيز قبرستان کوچکی در دامنه تپه هست ، غير از قبرستان بزرگ ده که مجزاست و سراغش خواهم رفت . سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه ها و فاصله حمام با اين تپه نهر کوچکی است که از آب چشمه بالای حسينيه زمزمه ای دارد . دور تا دور معصوم زاده ايوانی است با ستونهای چوبی و در ميان ، بنای گرد مقبره است . قطر گردی مقبره از بيرون نزديک به شش متر و از درون مقبره چهار متر است . ديوار ضخيم و سفيد شده مقبره نشان می دهد که از گل و سنگ بنا شده است .گنبد هرمی شکل روی همين ديوار ها بنا شده که از درون و بيرون با گچ سفيد گشته .بنای گرد مقبره دودرقرينه به ايوان دورا دور دارد.يکی از شمال و ديگری از جنوب . غير ازين نه پنجره ای و نه روزنه ای و نه سوراخ بالای گنبدی . درها کوتاه است و نه زينتی بر روی ديوار .فقط در سمت شمال برآمدگجی کوچکی به ديوار هست .و از دوده ای که بالای آن به ديوار نشسته پيداست که جای چراغ است . ضريح يک صندوق مکعب چوبی بی زينت است.حتی شبکه هم ندارد . يک پارچه از چوب است .و روپوش سبزی بروی آن افتاده . فقط هر طرف از لبه های شرقی و غربی ضريح با 6 قبه چوبی زينت شده است . فرش معصوم زاده دو تکه پوست آهو يا بز کوهی است و يک حصير برنجی . دو زيارت نامه «وارث» به ديواراست و يک «اذن دخول» و يک زيارت نامه مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان . زيارت نامه ها را روی کاغذی نوشته اند و کاغذها را روی قطعه چوبی که مختصری منبت کاری بربالای آنست چسبانده اند و آويخته اند . از درز صندوقچه چوبی ضريح که به درون بنگری زير آن دو سنگ قبر از سنگ معمولی  به يک اندازه و به ارتفاع چند سانتيمتر از زمين ديده می شود . چيزهايی بر روی سنگهای منقور بود که خواندن آنها در نور باريکی که از درز صندوقچه می تابيد غير ممکن بود و صندوقچه را هم نمی شد تکان داد و از جا کند . اما ميان دو قبر حفره ای بود پر از اوراق خطی و کتابهای اوراق - که پيدا بود قرآنهای خطی کهنه است .کنار ديوار شرقی مقبره قرآنی اوراقی افتاده بود به قطع 15×9/5 که پاره های آن پخش شده بود .صفحه دوم جلد آن بجا مانده بود که رنگ و روغنی بودو پس از سوره های کوچک و دعای «صدق الله العلی العظيم ...الخ» تاريخ کتابت آن چنين ذکر شده بود «سنه 1244 تمام شد در ماه ربی الاخر (کذا) در روز چهارشنبه در بيست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزديک به دو جزوه افتاده بود ولی از آن پس تقريبا کامل بود . کاغذ کلفت زرد شده ای داشت.با قلم نسخ مشکی نوشته شده بود و علامات آيات با مرکب قرمز گذاشته شده بود . سر سوره ها بی زينت بود و تنها اسم سوره ها با همان مرکب قرمز ضبط شده بود حاشيه صفحات يک خط قرمز و دو خط سياه بود و کنار اين خط دو ميليمتر مطلا بود.قرآنهای خطی در خانواده های اورازان کم نيست و با اينکه مکتب خانه ده نيز چندان برو بيايی ندارد اغلب اهالی گرچه خواندن فارسی را هم ندانند قرآن را می خوانند و حتی متفاضلانه تفسير و تعبيرش می کنند . گذشته ازينکه اغلب پيرمردهای ده مساله دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از يک آخوند بهتر توضيح می دهند .سيد ابوالفضل چهل و پنجساله يکی از همين نخوانده ملاها بود . اضافه بر اينکه سندی هم برای اثبات قدمت علم و فضل در خانواده خويش نشان می داد . يک روز به خانه اش رفتم تا اين سند را ببينم . منزلش نزديک قبرستان ده مشرف به آن بود . می گفتند قطعه ای از پوست آهو که به خط حضرت سجاد آياتی بر آن نوشته در اختيار اوست . وقتی فهميد برای چه آمده ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بسته پارچه پيچی را درآورد و روی زانوی خود گذاشت . دعايی خواند و پارچه را گشود . يک قاب عکس 28×19 بود که پشت شيشه دو نيمه شده  اش به آسانی می شد پوست آهو را تشخيص داد خيلی به زحمت راضی شد که قاب را به دست من بدهد. پوست در امتداد طولی خود در اثر تاخوردن از وسط شکسته بود و چند جای شکستگی آن بر اثر ساييدگی رفته بود و سوراخ شده بود . از عرض نيز جای سه تا خوردگی بر آن نمايان بود . سرتاسر ورقه از ترکهای ريز و چروکهای ريزتر پوشيده بود.آيه اين بود «و هم يحملون اوزارهم علی ظهورهم .الاساء مسايزرون .و ماالحياه الدنيا الا لعب و لهو و اللدار» و به همين جا تمام می شد. قبل ازينکه بفرک خواندنش بيفتم خود او آن را خواند و افزود که از سوره انعام است . خط کوفی کهنه ای داشت . با مرکب قهوه ای نوشته بود ، يا بر اثر گذشت زمان به اين رنگ درآمده بود . سرپيچ ها و آخر کشيده ها مرکب رويهم انباشته تر بود که گاهی ترک برداشته بود و تکه ای از آن ريخته بود . مثل لعابی که از گوشه کاشی های قديمی می پرد. پهنای قلم معمولا 3 ميليمتر بود . کشيده «يحملون» و «ظهورهم» 9/5 سانت و و کشيده «لهو» 7 سانت وبلندی الف ها و لام ها 2 سانت بود . آنچه بقول سيد ابوالفضل مسلم بود اين بود که از سه نسل به اين طرف اين قطعه قرآن در خاندان آنها به ميراث مانده بود .                               2اشاره شد که چه در ده و چه در مزارع اطراف آن  - تنها آبی که در دسترس اهاليست آب چشمه هاست .تقريبا در مرکز ده بروبروی در حسينه چشمه بزرگی هست که بيش از دو سنگ آب می دهد.هيچکس ازين آب نمی خورد.اما اطراف چشمه را کنده اند و سنگ چيده اند و چاله بزرگی بوجود آورده اند که محل شستشوی ظرف و لباس و فرش اهاليست . گاو و گوسفندهای خود را هم در آن می شويند حتی برای شستن مرده های خود نيز از آن استفاده می کنند . تنها حوضی که در تمام ده می توان سراغ کرد همين است.آب آن پس از اينکه از چند باغ گذشت به رودخانه می افتد و می رود .ازين بزرگتر آب «کهريز»است . به فتح کاف و حذف هاء در موقع تلفظ . چشمه های ديگر هرکدام آنقدر آب دارند که مزرعه کوچکی را سيراب سازند و يا آب آشاميدنی خانواده ای را تامين کنند . اما کهريز بيش از شش سنگ آب دارد.گرچه قناتی در کار نيست ولی پيداست که «کاريز» به صورت کهريز درآمده است .از کوه های شمال شرقی و دره های آن جويی به طرف ده می آيد که آب برف قله ها در آن جاريست و طبيعی است که در بهار بيشتر است و آخر تابستان تا دو سنگ هم تقليل می يابد . اين نهر در راه خود به تپه ای برمی خورد که مشرف بر اوارازان است .تپه را معلوم نيست در چه تاريخی شکافته اند و در حدود چهل متر تونل زده اند و آب را به اين سو آورده اند . دهانه ای که آب به آن وارد رو بشرق است و پايين تر از دهانه خروجی قرار گرفته است . اهالی عقيده دارند که کهريز يکی از معجزات ائمه است . به قولی در زمان همان دو سيد مدفون در معصوم زاده و به قول ديگر در زمان فرزندان بلافصل آنها احداث گرديده است . برای اينکه از چند و چون کار سر در بياورم فانوسی با خودم برداشتم و کفش ها را کندم و شلوارم را بالا زدم و از دهانه خروجی تونل که مشرف به ده است وارد تونل شدم . آب خيلی سرد بود و پاهايم را می آزرد . ولی کم کم عادت کردم . فقط لازم بود شانه هايم را بپايم و مواظب باشم شتک آب به لوله فانوس نرسد .وگرنه ارتفاع تونل يک برابر و نيم قد آدم متوسط بود . کف پايم روی شن های تيز می نشست . دست کردم و چندتايش را درآوردم .شن نبود . سنگريزه هايی بود که از دم کلنک حفر کنندگان تونل پريده بود و هنوز ته نهر نشسته بود .تونل را به شکل گلابی کنده بودند . بالای آن تنگ بود ولی به هر صورت به آسانی می گذشتم . با قدم های شمرده و آرام چهل قدم که برداشتم به آخر تونل رسيده بودم که حوضچه ای بود و آب از آن می جوشيد و پيدا بود که بقيه تونل در سطح پايين تری قرار دارد و آب آن از سوراخی بالا می آيد . ولی نه دستم به سوراخ زير آب رسيد نه پايم . در سرتاسر راه روی ديواره تونل دو قسمت متمايز از هم بنظر می رسيد . سقف و قسمت بالای آن تميزتر کنده شده بود وجاهای کلنگ ريز و مرتب در نور فانوس برق می زد و قسمت پايين -از ده پانزده سانت به سطح آب مانده تا کف مجرا- زمخت تر و ناهمواريها و تيزيهای سنگ بر آن نمودارتر بود . و قسمت بالايی از حدود حوضچه هم گذشته بود و يک متری در درون کوه پيش رفته بود و پيدا بود که مجرای اصلی اين بود ه و چون به جايی نرسيده بوده است رها گرديده است و پايين تر را کنده اند. بعد بدهانه ورودی تونل هم سرکشی کردم که پشت تپه بود و نهری که به آن می رسيد بيش از يک متر گود بود و آب در آن رويهم ايستاده بود و بهر صورت پيدا بود که موقع حفر تونل چون وسايل اندازه گيری دقيق نداشته اند يا از دو طرف تپه با اندکی اختلاف سطح شروع بحفر کرده اند و يا آنها که دهانه خروجی را می کنده اند کمی سربالا رفته اند و در نتيجه تونل از دو سمت بهم نرسيده و ناچار شده اند با نقب کوتاهی دو قسمت شرقی و غربی تونل را بهم مرتبط سازند. در اينکه اهالی در کندن کوه مهارتی دارند نمی شد ترديد کرد. کهريز نمونه قديمی تری بود ولی تنورهايی که برای آسياب ها کنده بودند نمونه های تازه تری .«سيد لطفعلی» درين کار متخصص بود که پيرمردی بود نيمه گوژپشت و کوتاه قد و مدعی بود که مهندس های تهرانی هم قادر به کندن چنين تنوره هايی در شکم کوه نيستند . دشواری کارشان اينست که کوه را بايد طوری باروت بدهند که ديواره های تنوره شکاف برندارد و آب از آن نشت نکند . تنوره آسياب ها باينصورت است که چاله ای به عمق 5 تا 10 متر در کوه می کنند که آب نهروبآن ميريزد و انباشته می شود و از سوراخی که ته تنوره کنده اند با فشار به سوی پره های چرخ آسياب هدايت می شود . در حقيقت يک توربين ساده است .از چهار آسيابی که در ده هست دو تای آن تنوره ای و دو تای ديگر ناودار است . يعنی آب نهر بوسيله ناوی چوبی به سوی پره های چرخ که در اصطلاح اهال «چل»ناميده می شود هدايت می گردد. آسيابهای شخصی به نام صاحبان آن ها و دو آسياب عمومی باسامی « يزدان بخشی قبری ديم » (نزديک قبر يزدان بخش) و «کله آسيو» است . اولی از آن «جوار محله » ايها و دومی ا ز «ميان محله ايها » . در آسياب های عمومی هر کس به اندازه آب و ملکی که موروثی از پدران به او رسيده است يک يا چند هنگام.«بکسر هاء ملفوظ» حق استفاده از اجازه اسياب را دارد ، هر هنگام يک نيمه شبانروز است . و مبنای شبانروز ظهر نيست ، غروب است و سر آفتاب . حق آسيا به يک دهم است . از هر ده من گندم يا جوی که آرد می شود طک من آن مزد آسيابان است . آسيابها معمولا در کوتاه تری دارد (تمام درها ده کوتاه است ).از در به فضای بارانداز وارد می شوند که در عين حال طويله زمستانی چارپايانی است که بارها را آورده اند . از ين محوطه به راهرو بلند يا کوتاهی می روند که به فضای آسياب منتهی می شود . و در آن همه چيز از گرد سفيد آرد پوشيده است . روزنه آسياب کوچکترين روزنه هايی بود که ديدم و در نور بی رمقی که ازين تنها روزنه می تافت همه چرخ و گردش سنگها برويهم و ريزش مداوم دانه های گندم مجموعه محقر ولی زيبايی فراهم آورده بود .چپقی که با آسيابان چاق کردم و حقله های دود که ميان گرد آرد در فضا محو می شد و همه چيز ديگر آن گوشه دنج آنقدر مرا گرفت که آرزو کردم کاش سالها آسيابان اين ده دورافتاده بودم.                              4تشريفاتی که در اورازان برای عزا قايل می شوند حتی از تشريفات عروسی نيز مفصل تر است . به خصوص اگر آدم سرشناسی مرده باشد . وقتی کسی مرد از خانواده او يا همسايه او يا همسايه ها کسی به بام می رود و مناجات می کند و به فارسی و عربی اشعار و دعاهايی می خواند . مردهايی که در ده هستند يا در مزارع اطراف کار می کنند صدای مناجات را می شنوند و جمع می شوند و با هم به قبرستان می روند و دسته جمعی قبر را می کنند . کندن قبر به نيمه که رسيد عده ای به ده برمی گردند و به خانه مرده می روند و مرده را برای شستن می برند. غسالخانه همان چشمه بزرگ جلوی حسينيه است . اگر زن باشد پرده ای به دور چشمه می کشند . بعد ميت را کفن می کنند و همان دم حسينيه - اگر زن باشد در داخل - بر و نماز می خوانند ؛ و در ميان پيرمردها هميشه کسی هست که امام جماعت بشود و کار لنگ نماند . تابوت ندارند .ميت را با طناب روی نردبانی می بندند و به دوش می گيرند . بقيه مراسم همان است که در ساير نقاط هم ديده می شود . تشييع جنازه و تلقين ميت و دفن . روی ميت اول سنگ می چينند . بعد روی سنگ خاک می ريزند . دفن که تمام شد دسته جمعی به خانه صاحب عزا می روند . و در اطاقی جمع می شوند و فاتحه می گذارند و قرآن می خوانند . هرکدام برای خود و با صدای بلند و همهمه ای برمی خيزد . سه روز يا بيشتر صبح و عصر کارشان همين است ؛ و درين چند روز از در و همسايه برای صاحب عزا خوراک می فرستند و آنرا «تله کاسه » می گويند . روز سوم صاحب عزا ناهار ناهار می دهد. آش کشک وارزن و اگ ر دستش به دهانش برسد آبگوشت.ديگر شب هفت و چله و سال ندارند . فقط عيد نوروز و عيد فطر به گورستان می روند و سرقبر خويشان فاتحه می خوانند و نان و حلوا می برند . حلوای مخصوصی هم دارند که «زيله » به آن می گويند . کره را که آب می کنند و روغن می گيرند به درد و ناصافی ته آن آرد می زنند و روی آتش می گذارند تا آرد قهوه ای بشود. ديگر حتی شيرينی هم به آن نمی زنند .در تابستان 1324 که دوماهی در اورازان بسر می بردم خبر مرگ يکی از روحانيون اورازانی که ساکن تهران بود ولی در همان فصل برای تبليغ مذهب به مازندران رفته بود به ده رسيد . خبر دو سه هفته بعد رسيد . يکی از خويشان مرده ، سيد جعفر نام ، که در سفر مازندران با او بود و قتی به ده برگشت خبر را آورد . سيد جعفر که صاحب عزا هم بشمار می رفت استطاعتی نداشت تا مراسم عزارا آبرومند برگزار کند . ناچار همه اهالی در عزا شرکت کردند . هرکسی  چيزی گذاشت . بيست و چهارمن (180کيلوگرم) گندم و چهار گوسفند فراهم شد  ، و توتون و تنباکو و قهوه مجلس را نيز دکاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سيد جعفر در خانه اش قرآن خوانی برپا شد . در تمام ساعات روز غير از موقع شام و ناها رکه اهالی به خانه های خود می رفتند مجلس داير بود . در طول اين مدت زنها نيز در مجلس ديگری در همسايگی جمع می شدند و زمزمه و نوحه سرايی می کردند . البته اينجا ديگر از قراءت قرآن خبری نبود . شرکت در مجلس عزا در سه روز اول اختياری بود ولی روز سوم از يکی دوساعت قبل از ظهر تمام اهالی از زن و مرد و بچه هرکدام د رمجلس جداگانه ای حاضر شده بودند . و سرظهر در مجلس مردها قاری «الرحمن» خواند . و در جواب هر «فبای آلاءربکما تکذبان» قاری ، يک بار همه با هم «لابشیء » گفتند . بعد آخوندی را که از گيليرد دعوت کرده بودند به منبر فرستادند که پس از خطبه مرسوم ، خطاب به اهالی اين طور اظهار ارادت کرد : «والسلام عليکم ايها الحاضرون الجالسون فی هذالعزا...» و تمام حضار با هم  جوابش دادند که «والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته » ؛ وبعد خطيب در مناقب مرده و صاحب عزا مطالبی گفت و گريزی هم در آخر کار زد و بع ناهار دادند . برای هر کسی د ر کاسه جداگانه ای آبگوشت با نان . در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند . در مجلس بچه ها درست مثل مکتب خانه مردی چوب به دست در ميان ايستاده بود و مواظبت می کرد که کسی به سهم ديگری دست دراز نکند . مردها و زنها گيوه هاشان را دم مجلس کنده بودند و تو رفته بودند اما بچه ها هرکدام کفشهای خود را با خودشان داشتند و زير پا گذاشته بودند . اگر روز سوم عزاداری به جمعه تصادف کند تا جمعه طر عزا را ادامه می دهند .وقتی قاری مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشیء» می گفتند سلمانی ده سر صاحب عزا و يکی از خويشان نزديک او را فی المجلس تراشطد و به اين طريق عزاداری ختم شده تلقی کردند. به عنوان عزاداری سياه نمی پوشند . قبرهای مردگان خود را به ندرت پامی گيرند و بسيار نادرند کسانی که سنگی برای روی قبر يکی از خويشان خود تهطه کننند . دستشان نیم رسيد . سنگرتاش هم دور است . مگر فصل بيکاری باشد و از خود اهالی بربيايد . ولی در گورستان عمومی ده سنگاهی خوش تراش زطاد است . حتی سنگ مر مر هم ديده می شود که پيداست د رجای ديگری تراشيدهاند و به محل آورده اند . در قسمت شمالی و غربی گ.گورستان که به ده نزديک است  روی قبرها بيشتر سنگهای تراشيده می توان دطد و در قسمتهای ديگر که به جاده نزديکتر است و از ده بدور اتفاده تر ، کمتر . شايد در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شايد هم خرد شده است . کسی چه می داند شايد هم غريبه ها به غارت برده اند ؟ سنگ  قبرها غالبا از جای خود درآمده ، کج وکوله شده ، يکوری و حتی دمر بر روی خاک افتاده . حتی بعضی از آنها ا زامتداد شرقی و غربی نيز بدر آمده اند . سنگ های مر مر اغلب کوچک است . روی يکی ازين سنگهای مرمر که رنگ کرم داشت به خط نستعليق بسيار زيبا اين اشعار حک شده بود : « ناخورده بری زباغ دوران موسی ناچيده گلی ازين گلستان موسی » « پژمرده شد از صر صر هجران موسی گرديده به خاک تيره يکسان موسی »  و بعد يک دوبيتی که مصراع اول آن ساييده شده بود و کلمات «سر سروران جهان...موسی » از آن هويدا بود  و بعد .« .......به عقبی بدل شد چو دنيای او »« خرد بهر تاريخ فوتش بگفت بهشت برين باد ماوای او  »        «سنه 1040» از آيات و کلمات عربی روی اين سنگ مرمر کوچک و زيبا هيچ خبری نبود . قطع آن 65×21 سانتيمتر . و اين اشعار همه در حاشيه سنگ بود و در ميان سنگ نقش و نگاری با گلهای درشت کنده شده بود . سنگ مر مر ديگری بود با خط بسيار بد که تنها «وفات مير محمد حسن ولد ميرهدايت » را روی آن کنده بودند. زيرا اين وشته شکل مخصوصی شبيه به چليپا کنده بودند و بقيه سنگ خالی مانده بود . تاريخ نداشت . اين علامت چليپا روی يک سنگ ديگر هم ديده شد که مرمر نبود و باز فقط حاوی وفات «ميرفلان...» بود. يک سنگ مرمر ديگر باندازه 31×23 با خط نستعليق زيبا حکايت از «وفات مرحوم مير محمد مهدی ولد ميرمحمد حسين 4 شهر رجب سنه 1141» می کرد و در زير نوشته مطابق معمول دهات تصوير يک تسبيح و يک رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه کنده شده بود . و اين تصاوير روی سنگهای مختلف بارها تکرار شده بود . شايد به نشانه اينکه متوفی از عالمان دين بوده . باز سنگ مرمر کرم رنگ ديگری به عرض و طول 21×50 سانتيمتر و به ضخامت 20 سانت از خاک بيرون افتاده روی زمين بود و با خط نسخ زيبايی در حاشيه بالايش نوشته بود «مير محمد صالح بن مير موسی» و در حاشيه طرف راست «دلا ديدی که آن فرزانه فرزند ...» و بقيه شعر.و دري»ان همين سنگ به طرف بالا . اين تارطخ به عربی حک شده بود « فی تاريخ شهر محرم سنه سته و ثمانين و تسعمائه » و اين بهترين و قديمی ترين سنگ گورستان بود . به اين طريق می شود استنباط کرد که مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحيه مسکون بوده است .                               5عموما پرخورند شايد از اين نظر که مواد غذايی خوراکشان بسيار کم است .گوشت خيلی کم می خورند . مگر گوسفندی يا بزی از کوه پرت شود و سنگ پايش را بشکند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش کنند تا گوشتی بهم برساند . در اينگونه موارد صاحب گوشت روی بام می رود و گوشتی را که کشته است جار می زند . گوشت بز يا گاو يا هرچيز ديگر . و اين اتفاق بيشتر تابستان ها می افتد . غير ازين کمتر اتفاق می افتد که قصابی کنند .بعضی ها هم که تمکنی دارند يکی دوتا گوسفند يا بز می کشند و قرمه می کنند و برای زمستان نگهميدارند.اگر گاهی گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمی کوبند . گوشت را با بنشنی که به همراه آن پخته اند در بشقاب جداگانه ای می ريزند و بعد از تريد می خورند . اما شير و ماست و دوغ و کشک و پنير و محصولات ديگری که از شير می گيرند فراوان است . غير از اينها خوراک غالب اهالی نباتی است . هميشه ارزن و گندم - گاهی برنج و خيلی به ندرت حبوبات ديگر . سبزی هم می خورند . البته فقط پخته و سبزی آنها بيشتر عبارت از سبزيهای خودروی کوهی است . «شورک» و «والک» و «آبشن» بيش از همه در دسترسشان است . چوپان که دنبال چارپا بکوه می رود در تابستان اين سبزيها را هم می چيند و در کولباره خود به ده می آورد و غير از او زنها هستند که سبزی خود را از کوه و دره می چينند.هيچ روزی نيست که در هر خانواده اورازانی ديگ آش بپا نباشد .آش را روان و آبکی می پزند که سبزی در ميانش شناور است . حتی آنرا هر روز به عنوان چاشت می خورند . صبح ها از چايی خبری نيست .چايی را روزی يکبار عصر که از کار برمی گردند می خورند .تابستان ها که مردها خيلی زود از سر کار می روند نمی رسند که در خانه چاشت کنند . نمازشان را که خواندند اول طلوع فجر راه می افتند و چون مزارع دور است تا به محل درو يا شخم برسند آفتاب سرزده است . از راه که رسيدند سفره کمری خود را  به آن «ابزار » می گويند باز می کنند و با نان و پنير ی جزيی سد جوع می کنند و بکار می پردازند . دو سه ساعتی که کار کردند زنها ديگ به سر ، چاشت آنها را از ده می آورند.نان و پنير که در خيک نگاهش می دارند و آش ؛ با قاشقهای چوبی بزرگ که يک شهری به زحمت می تواند آنرا به دهان ببرد .و يک سطل دوغ.به هر آشی دوغ می زنند . و گاهی کشک.زنها همانجا سر کوه با مردهای خود چاشت می کنند و به ده برمی گردند و اين چاشت که در حوالی يکی دو ساعت ظهر خورده می شود ناهار هم هست. بعد مردها نزديک غروب که می خواهند دست از کار بکشند يک بار ديگر نيز سد جوع کرده اند و اين بار فقط با نان و پنير و گاهی «زيله» .غروب که به خانه برگشتند شام حاضر است . باز هم آش. و بعد می خوابند . يکساعت از شب گذشته کمتر جانداری در ده بيدار ست و هيچ پنجره ای نيست که از آن نوری به بيرون بتابد . ولی د رفصل بی کاری يعنی وقتيکه برف و بوران اجازه نمی دهد بيرون بروند غذا سه وعده است . صبح و ظهر و شام.ولی آش صبح حتی يکروز هم فراموش نمی شود . آش ها مختلف : آش گندم ؛ گندم است که پوست می کنند و می کوبند و با چغندر و عدس می پزند و با دوغ می خورند . بلغور آش ؛ چيز ديگری شبيه به آش گندم است . آردين آش ؛ تقريبا آش رشته است . مغز گردو و کشمش و آلوچه را با رشته و چغندر می پزند و با کشک يا «سج» يعنی قره قروت می خورند و اگر سرکه بهم برسد با سرکه .گوروس آش ؛ آش ارزن است که بازبا عدس و چغندر می پزند . ارزن هم شوست کنده است . و چاشنی آن دوغ است . سچ آش ؛ را با بلغور و برنج و چغندر می پزند و به آن شير می زنند و می خورند . بعضی وقت ها قرمه هم به آن می زنند . چغندر را با برگ و درسته توی ديگ می پزند .چغندرهای ريزی دارند . دو سه نوع غذا هم با شير درست می کنند :«گوره ماست » يکی از آنهاست .کاسه های چوبی مخصوصی دارند که از مازندران می آورند و به آن کچول می گويند . شير را در آن می دوشند و کمی ماست به آن می زنند و می خورند . شيرپت يکنوع ديگر از ين غذاست که فقط شير است ولی تشريفات مخصوصی دارد . شير را در همان کچول می دوشند و تکه سنگ هايی را که در آتش گون داغ کرده اند توی آن می ريزند که شيراز حرارتشان بچوش می آيد ، بعد آنرا با نان می خورند . خودشان عقيده دارند که زهراب شير را می گيرند . اين دو غذا بيشتر خوراک چوپانهايی است که همراه گله به کوه می روند . شير حاضر ، گون هم حاضر و در انبازشان نان و ماست وپنير هم حاضر دارند. پلو هم می خورند . اغلب به جای برنج ، ارزن را پلو می کنند . ارزن پوست کنده را با آب تنها می پزند و به آن ماس تو شير می زنند . کمی نرم می شود و آنرا شير گوروس می گويند . کاچی نوع ديگری از پلوهای آنهاست که بلغور نرم د رآب پخته است با ماست يا آغز . مثل تهرانی ها هم پلو می خورند . برنج پخته با خورش که اغلب قيمه يا فسنجان است . و پيداست که اين خوراک اغنياست . دمک هم می پزند . برنج و بلغور و ارزن را با کمی شورک در تنور می پزند دمی مانند می کنند . حليم هم می پزند . زمستانها . و با قرمه . و تابستانها اگر اجبارا گوشت فراوانی به همان صورت که گذشت درخانه بهم رسيده باشد . درست مثل حليمی که در تهران می پزند . زيله را به صورت ديگر هم تهيه می کنند و به آن آرداله می گويند . آرد را بی روغن برشته می کنند بعد به آن شير می زنند . اما نانهايی که می خورند . غير از گندم و جو با ارزن هم نان می پزند . و در ين صورت خمير را به تنور نمی زنند ، روی ساک می پزند . نان معمولی شان دو نوع است : بالی نان که همان نان لواش نازک و بزرگ است و ديگری جو کلاس که نان جو است و گرده نانی کلفت و کوچک وسياه رنگ است . معمولا با ته مانده خمير گندم نيز که نازک نمی شود چني« نان سفت و سقطی درست می کنند. نانی که در آش يا شير يا دوغ نرم می کنندو می خورند همين نان است . لواش را با پنير می خورند و قاتق است . معمولا در هر خانه هفته ای يکبار نان می بندند و تمان نان هفته را می پزند و نگهميدارند . نانهای ديگری هم دانرد که جزو تفنن های خانوادگی است . اگر مهمانی برسد يا اگر سفری در پيش باشد . پنجه کش يکنوع ازين تفنن هاست که دراز و باريک است و با آرد گندم می پزند و با شير  خمير می کنند و زرده تخم مرغ رويش می مالند . گاهی هم شيره . يکنوع ديگر گرت است که با شير خمير می کنند و مغز گردو لايش می گذارند و روی آن نيز مغز گردوی کوبيده می پاشند که برشته تر می شود . يکنع ديگر اين نوع نان شير مالها ترکلاس استک ه به جای گردو ، سبزی کوهی تازه به خمير آن می زنند . سوغات ده بذای خانوده ما هميشه يا پنير بده است يا عسل با همين يکی دو نوع شيرمال . گاهی هم والک و آبشن برايمان می آورده اند .                               6لباس اهالی معمولا ساده است و در محل تهيه می شود .با پشمی که از گوسفندهای خود می گيرند و می تابند ، پارچه زمستانی ، جوراب پشمی و به ندرت قاليچه و خيلی بيشتر از آن جاجيم می بافند . جاجيم های خوبی که در سراسر طالقان معروف است . روی کرسی می اندازند ، با آن رختخواب می پيچند و حتی برای فروش به شهر می برند . کرباس را که بيشتر برای پيراهن و شلوار از خارج می خرند در محل رنگ کمی کنند . رنگ آبی ثابت و سيری که لباس ، پاره پاره هم که بشود باز خود را حفظ می کند . مردها پيراهن سفيد می پوشند  و شلوار آبی . وليان که از د

?mohsenblue | در 1388/11/10 ساعت 07:03 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر
بوف کور


?mohsenblue | در 1388/11/10 ساعت 07:03 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر